| الا اي طاير قدسي در اين ويرانه برزنها | بسي دام است و ديو و دد بسي غول است و رهزنها |
| در اين جاي مخوف اي مرغ جان ايمن كجا باشي | گذر زين جاي ناامن و نما رو سوي مأمنها |
| در اين كوي و در اين برزن چه پيش آمد ترا رهزن | به يك دو دانه ارزن فرو ماندي زخرمنها |
| در اين لاي و لجنها و در اين ويرانه گلخنها | شد از ياد تو آن روح و ريحان و باغ و گلشنها |
| سحرگاهی که می آید نسیم کوی دلدارت | ترا باید که بر کویش بود هر دم نشیمنها |
| حجاب دیده دل گرددت آمال دنیاوی | کجا دیدن توانی تا بود اینگونه دیدنها |
| همه خوهای ناپاکت ترا گردند اژدرها | ترا گردند نشترها ترا گردند سوزنها |
| زدا لوح دلت از تیرگیهای هواهایت | که تا افراشتگان در جان تو سازند مسکنها |
| ترا از دست تو سور است و فرجاه است و آرامی | ترا از دست تو سوز است و فریاد است و شیونها |
| یکی شمس حقیقت می درخشد در همه عالم | تعینهای امکانی بود مانند روزنها |
| نه جان اندر بدن باشد که آن روح است و این جسم است | بود از پرتو انفس بقای صورت تنها |
| چو باشد عالم دانی مثال عالم عالی | همی دانی که هر چیزی برای اوست مخزنها |
| بجز یکتا جمال حسن مطلق نیست در هستی | حسن را چشم حق بین است و حق گویند روشنها |